آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
فراموش شده  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 28 آذر ماه سال 1386

مرا ببخش !! دیر زمانی است که سراغی از تو نگرفته ام...حرفهایت را نشنیده ام... پای درد دلت ننشسته ام.....دست نوازشی بر سرت نکشیده ام و حتی در شبانه روز نیم نگاهی از سرمهر به رویت نینداخته ام....مرا ببخش!

امروز که عکسهای چندی پیشت را از عکاسی گرفتم ونگاهم به ان نگاه معصوم و چهره مهربانت اوفتاد  از خیسی اشکی که بر گونه هایم دوید تازه فهمیدم چقدر دوستت دارم...چقدر دلم برایت تنگ شده است...وچه طولانی زمانی است که تورا ندیده ام ... از تو غافل بوده ام و تو را در طو فان حوادث تنها گذاشته ام...ممنونم که سختیها را صبورانه تاب اوردی و کج خلقی هایم را تحمل کردی....قول میدهم دیگر هیچگاه تنهایت نگذارم دریای عزیزم!!!!

زندگی  چاپ
تاریخ : سه شنبه 20 آذر ماه سال 1386

زندگی رسم خوشایندی است ........زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ...پرشی دارد اندازه عشق.......زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من وتو برود........زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.......زندگی شستن یک بشقاب است...زندگی یافتن سکه ده شاهی در جوی خیابان است....

من نمیدانم گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟ چشمها را باید شست جور دیگر باید دید....واژه ها را باید شست...واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد.........چترها راباید بست ...زیر باران باید رفت........زندگی تر شدن پی در پی...زندگی اب تنی کردن در حوضچه اکنون است...رخت ها را بکنیم ..اب در یک قدمی است........لب دریا برویم...تور در اب بیندازیم و بگیریم طراوت را از اب........ونپرسیم کجاییم بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را........بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم....دیده ام گاهی در تب ماه می اید پایین...می رسد دست به سقف ملکوت.......گاه زخمی که به پا داشته ام زیر وبم های زمین را به من اموخته است........گاه در بستر بیماری من حجم گل چند برابر شده است.....

پرده را برداریم.....بگذاریم که احساس هوایی بخورد...بگذاریم بلوغ زیر هر بوته که میخواهد بیتوته کند...بگذاریم غریزه پی بازی برود........ساده باشیم... ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.....

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ........کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

قبلا چیز زیادی از شعرهای سهراب سپهری دستگیرم نمیشد اما امروز با همه وجودم این شعرش رو لمس کردم....از نظر من:

 زندگی گاز زدن یک سیب است با پوست وچشیدن شیرینی ان در اکنون..نه انبار کردنش برای فردا ونه پس دادن ان  و نه بخشیدن به کسی ...سیب را باید خورد ان مال من است...سیب را باید گاز زد با تمامی وجود..ابش را بلعید با شوق..عطرش را بویید با احساس...دانه اش را کاشت در بستر عشق و نگفت سیبی که به من داد چنین بود وچنان...این نه ان بود که من طلبش میکردم!

پ.ن۱:جمع وتفریق ها وضرب وتقسیم هام به نتیجه نرسید پیشنهاد پزشک قانونی رو رد کردم اصلا با روحیه من سازگار نبود!

پ.ن۲: سیبی را که در این فصل نصیبم شده بود خوردم ونگفتم که چنین بود و  چنان..این نه ان بود که من طلبش میکردم!!

زندگی پر باری رو واسه همتون ارزومندم

 

پزشک قانونی  چاپ
تاریخ : جمعه 16 آذر ماه سال 1386

مثبت اندیشی خیلی هم راحت نیست ها!! اونهم واسه ادمی مثل من که به غصه خوردن ونیمه خالی لیوان رو دیدن عادت داره!! اما دارم نهایت سعی خودم رو میکنم که ریباییها ونعمت ها رو ببینم در واقع تماشا کنم

از اونجایی که ادم خوشنام وبی ازاری هستم ومورد اعتماد اطرافیان امروز به من پیشنهاد دادند که به صورت قراردادی به عنوان پزشک قانونی کار کنم...نمیدونم قبول کنم یا نه؟ از طرفی عمرم در انتظار اینده ای نامعلوم داره سپری میشه چون درس درست وحسابی که نمیخونم...ازدواج رو که بی خیالم...حوصله استخدامی تو وزارت بهداشت رو هم که ندارم تازه اگه به ما برسه....این مطبم که حسابی ایزولم کرده و درامد انچنانی نداره..از طرف دیگه هم پزشکی قانونی تا اونجایی که من اطلاع دارم پر خطره چون شنیدم اسلحه هم میدند یعنی دیگه حساب کار دستت بیاد!! نمیدونم دایما جسد دیدن و با‌ضرب‌ٌو جرح سر وکار داشتن منو افسرده نمیکنه و دردسر شغلی واسم ایجاد نمیکنه؟!........خلاصه پاک فکرم مشغوله!!

پ.ن۱: لطفا اگه در زمینه پزشک قانونی اطلاعاتی دارید یا تجربه کاری دارید راهنماییم کنید.ممنونم.

پ.ن۲:این روزها محسور زیبایی پاییز شدم ..برگهای رنگارنگ و زیبایی که اصلا دلم نمیاد پاهام رو روشون بذارم...لطافت هوای بارونی و زیر بارون قدم زدن که مستم میکنه...غروب زیبای پاییزی و...... .همیشه طبیعت من رو به وجد می اره وخوشحال میشم از اینکه هنوز زنده ام ومیتونم از این زیباییها بهره ببرم.......خدایا شکرت...بنازم به این عظمتت

 

   1      2    >>